تبليغاتX
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

ترشحات ذهن

شهرها همه شون توی ظرف مکان جانمی گیرند.خدای مهربون توی عالم شهری داره که درظرف زمان قرارگرفته......
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:52 توسط حوا|

اولین شب جمعه ی ماه رجب رو بهش لیله الرغائب می گن یعنی شب آرزو ها.

بین نماز مغرب و عشاء نماز پر فضیلتی هست که اگه موفق شدی اونو بخون...

پیامکی که اینروزا گوشی به گوشی میچرخه خیلی قشنگه:"توی شب آرزوها چشماتو ببندوآروم بگو:خدایا من عاشق توام وبه تونیاز دارم..به قلب من بیا.....

یااین جمله ناب ازامام حسین (ع):خدایا!سرنوشت مراخیربنویس..تقدیری مبارک...تاهرچه راتودیرمیخواهی زودنخواهم وهرچه راتوزود میخواهی دیرنخواهم...

اگه توی سجاده ات شکوفه دعاشکفت؛حوا رو هم یادکن

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 13:15 توسط حوا|

برونسی فرشته نبود.بال هم نداشت. انسان بود. با همین وسوسه ها.با همن درد ها و رنج ها.با همین تنهایی ها و غربت ها. با همین تردید ها و تلخی ها.

همین جا زندگی میکرد. روی همین زمین وزیر همین آسمان.شبها همین ستاره ها رو میدید صبح ها همین خورشید رو..... غمگین میشد شاد میشد. میجنگید .پیروز میشد. زخم بر میداشت حتی شکست میخورد. مثل من .مثل تو.مثل همه اما...

اما یقین داشت . ایمانش عجیب بود....وقتی میگفت: همه کار هارو به مادرم فاطمه زهرا( س)واگذار میکنم....واقعا اینکار رو میکرد، هرچندسید هم نباشه! اوستا عبد الحسین یک بنای سا ده بود. میدونست باید خشت اول رو درست چید و او خشت اول زندگیشو درست چیده بود.... اوستا یقین داشت. یک ایمان تمام  و کمال. یک بصیرت فرازمینی...

چهره آفتاب سوخته و دستهای زمخت او رنگ هیچ دانشکده افسری رو ندیده بود اما وقتی اوفرمانده یک عملیات میشد دکتر ومهندس و دانشجو پشت سرش ردیف میشدند....

اوستا یقین داشت .به کاری که میکرد ایمان داشت . جز لقمه حلال از گلوی اوستا عبدالحسین پایین نرفته بود و خدا این ایمان رو بعنوان پاداش به اوستا داده بود ... حالا که اوستا پس از بیست و هفت سال کهف نشینی برگشته، ارادت و احترام من به او چند برابر شده....

اوستا عبد الحسین! به موقع اومدی...خوش اومدی....از دورویی و دغل و دروغگویی خسته شدیم اوستا!

ما بیشتر از همیشه به تو و ایمانت نیاز داریم...
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:27 توسط حوا|

رفت پیغمبر و دیدم که ورق برگشته

مانده از باغ نبوت گل پر پر گشته

هست در آینه باغ خزان دیده ملال

نیست هنگام اذان صوت دل انگیز بلال

همه حیرت زده افروختنم را دیدند

دیده بر صحن حرم دوختنم را دیدند

سوختم تا مگر از آتش بیداد و حسد

چشم زخمی به جگر گوشه ی یاسین نرسد

هیچ اتش به جهان این همه جانسوز نشد

شعله جانسوز اگر بود جهان سوز نشد

رسم آتش زدن از عهد خلیل است

آتش آنروز گلستان شد و امروز نشد

سوخت در آتش بیداد رگ و ریشه و پوست

پشت این در علی است و همه ی هستی اوست

یادم از غفلت خویش آمد و با خود گفتم

حیف آنروز به نجار نگفتم ای دوست

توکه در قامت من صبر و رضا را دیدی

بر سر و سینه ی من میخ چرا کوبیدی؟

.............

.............

همه رفتند و بجا ماند در سوخته ای

دفتری خاطره از آتش افروخته ای

روی گلبرگ شقایق بنویسید هنوز

هست در کوچه ی ما چشم به در دوخته ای....

                                                                        

                                                                 محمد جواد غفور زاده

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 20:15 توسط حوا|

وقتی دنبال اسم برای وبلاگ میگشتم ناخوداگاه "حوا" به نظرم اومد..چراکه حس میکردم ماآدما درحق مادرمون اونطور که باید حق شناسی نکردیم وبا انواع واقسام حرفها وتهمتها این اولین مظلومه رو مورد حمله قراردادیم واونو به اتهام پیشنهاد واهی  خوردن سیب یا گندم مورد شماتت قرار دادیم...شاید اگه دراولین قدم احترام پدرومادراولیه مونو حفظ میکردیم... بعدهایادمیگرفتیم حرمت مفاخرآفرینش رو هم حفظ. کنیماینروزهایادآوریک مصیبت بزرگه:مصیبت زشت ترین هتک حرمت تاریخ بشری..وقتی یک دست آلوده انقدرجسارت پیدامیکنه که روی صورت ناموس خدابلندبشه!

اینروزها حکایت تلخ درسوخته تکرارمیشه ومابه یاد میاریم که "گل طاقت بین درودیوارندارد...."

شادی دل غمگین یوسف زهرا(س) صلوات


نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 12:1 توسط حوا|

بهار 90 برای مازندرانی هاوبلکه همه ایرانیهایی که سریال های نوروزی را دنبال میکنند بااین جمله معروف بابا پنجعلی پدر پیر و آلزایمری اهل علی آبادشروع شد:"نقی!نهار نخوردمه..."                                                کاری به خوب وبد بازی با لهجه ها در سریالهای طنز ندارم هر چند معتقدم لهجه و آداب و رسوم بقدری محترم و قابل پاسداشت است که استفاده از آن حتی در طنز هم باید طوری باشد که بتواند ارزش آن را بیش تر کند ... در این مدت هفت هشت ماه زندگی در رامسر دیگر دستم آمده که اهالی مازندران چقدر به زبان و ادبیات خود پایبندند و صحبت کردن با لهجه را ارزش میدانند ..برعکس ما مشهدی ها که تقلا می کنیم لهجه ی شیرین مشهدی را نه با آب ولعاب زبان معیار که با بزک دوزک بیان تهرانی بپوشانیم! یادم می اید همین چند وقت پیش شبکه ی طبرستان یک میز گرد اجتماعی جدی را با حضور یک استاد دانشگاه روی آنتن برد و چقدر این برنامه جذاب شده بود....                                                 

پای زنده نگه داشتن گویش و لهجه حتی به پیامک که رسانه ی زنده ی عصر امروز است باز شده مثل این پیامک ها:

"اتل متل مرغانه   می دل تیجا حیرانه    اشپل و شورکولی مره کشه تی دوری"

"اتل متل ترش واش  از تی دوری بابوم خاش"

یا

"در کیسه برنج عشقت نیم دانه ای بیش نیستم... بی وفا ......مره شل مپچ!!

از تمام دوستان مشهدی خواهش میکنم با جملات ناب مشهدی غریب نوازی فرمایند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:35 توسط حوا|

تلخ بود چون مجبور شدیم ازجوارولی نعمتمان دور شویم.

شیرین بود چون قدم به بهشت زمین-رامسر- گذاشتیم.

تلخ بود چون ازخانواده وبستگانمان جداشدیم.

شیرین بود چون بافرهنگ جدید ودوستان تازه آشنا شدیم.

تلخ بود.......

سال89 باتمام تلخیها وشیرینیهایش دارد به آخرمیرسداماشیرینی آن رابه خاطر تجربه حضوردردنیای مجازی به همراه دخترانم فراموش نمی کنم....دنیایی که هرچندکمی دیربه آن رسیدیم امارسیدیم.دنیایی که درهرثانیه 1/4وبلاگ ایجاد میشود ودرهمان یک ثانیه 17پست جدید نوشته میشود.

سال89 سالی بودکه فهمیدیم پشت کلیکهاشهریست وبعد فهمیدیم دنیایی است وبعد دنیاهایی...کلیکها؛کلیدهای درهای بسته بودند ومابااشاره انگشت کلیدها راچرخاندیم.....

من ودخترانم گاهی به خودمان یادآوری می کنیم که هردری ارزش باز شدن ندارد واین اولین بند انگشت اشاره قرار است روزی گواهی دهد.شاید همین یادآوری کمکمان کند که راه راگم نکنیم.

سال89 تمام میشودومن وظیفه خودم میدانم ازبرادرخوبم آقای سیدمحمدرضا میری مدیرمحترم وبلاگ "گلمیخ "و"مرمی"بابت راهنماییها وتشویقهایشان تشکرکنم وهمچنین از"ابولفضل راجع "عزیز که باوجود اشتغال بعنوان پشتیبان سرورسایتهای معتبر برایمان وقت گذاشت....

سال جدید مبارک

.......ماواین بندانگشت اشاره وروزی که قراراست گواهمان شود..."لم شهدتم علینا......؟"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:51 توسط حوا|

خداوند مهربان درعالم شهری دارد باعظمتی بی نظیر که مثل قلعه ای زیبا بابرج وباروهای بلند بر روی تپه ای از باغستانهای بهشت بناشده؛ شهری که هرروز ملائکه دور آن طواف می کنند وعطر نجابت بو می کنند.

شهرخدا همان دل پاک ومهربان دختران من است که با برج وباروی"حجاب وعفاف" ازگزند دیوها وشیاطین حفظ شده اند.هرروز وقتی با آب وجاروی ایمان غبار ازدل شان میرودفرشته ها رامی بینم درحالیکه لب به تسبیح خدا دارند؛با نگاه تحسین به شکوفه های من می نگرند وغبطه میخورند.....

"فتبارک الله احسن الخالقین" هلهله ملائک در دیدن قرص ماه شکوفه هاست  که درسیاهی شب چادر 

می درخشد.

خدایا به خاطراحساس این همه خوشبختی ازتو سپاسگزارم.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 21:22 توسط حوا|

رامسر اینروزها به وضوح خودش رابرای بهار آماده می کند،این را ازخانه تکانی "باغ ایرانی"می شود فهمید.چمن های انبوه باغ راکوتاه کرده اندودرختهای پرتقال ونارنگی ونارنج به اشکال زیبایی هرس شده اند..باغ بزرگ ایرانی درمجاورت هتل قدیم (کاخ شاه)وهتل جدیدواقع شده واینروزها حضور دوسه راس اسب درمحوطه آن به زیبایی اش افزوده!                                                                                

هرروز که ازاین مسیر که خیابان اصلی شهرازآن می گذرد رد می شوم شاهدتضاد جالبی هستم:یکطرف خیابان؛کاخ وهتل قدیم وجدید است وطرف مقابل مصلای بزرگ رامسر!..."سه راه آدینه"این دوچشم انداز رابه هم وصل می کند.باخودم فکرمی کنم این درختان همیشه سرسبز تاجایی که سنشان قد می دهد شاهدچه رفت وآمدهایی که نبوده اند...راستش گاهی من هم دلم میخواهد درخت باشم.درخت میتواند عمق راتجربه کند چون ریشه داردومی تواند ارتفاع راتجربه کند چون بلندبالاست.درخت به کنه چیزی که به آن می گویند"هستی"،نزدیکتراست...به "تحمل " وبه "سکوت".دلم میخواهد درخت باشم چون ازدویدن خسته شده ام..ازدویدن ونرسیدن!

اینروزها،تحمل؛فقط کمی تحمل،کمی درخت بودن میتواند نجاتم بدهد.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 21:24 توسط حوا|

دیشب ازبهشت برگشتیم.یکی ازتوفیقات بزرگ خانواده پنج نفره مالیاقت نوکری سرپرست خانواده دردستگاه ائمه است. همسرم هرساله نذردارد به هرتعدادکه توفیق نصیبش شود درمراسم عزاداری شله بپزد!امسال علیرغم اینکه برای اولین سال بجای مجاوربعنوان زائر به پابوسی آقارفته بودیم،همسرم درسه چهارمجلس مختلف حدود۴-۲۳دیگ ۲۰منی شله بارگذاشت.شله پختن شاید جزو سخت ترین وصدالبته لذت بخش ترین آشپزیهای دنیاست.کارازذبح شروع میشود وتاپذیرایی ازعزاداران ادامه دارد.آشپزی برای هرمجلس حدود۱۳-۱۲ساعت طول میکشد.پدرخانواده پای دیگ است وبقیه ازاو التماس دعا دارند. آش مخصوص مشهدیها شله قلمکاراست!معجونی ازادویه، حبوبات،برنج،بلغورگندم وگوشت قرمزبه اضافه کلی عشق وارادت ونذروصلوات که چاشنی آن می شود..مراسم پختن وبه اصطلاح چمبه زدن شله هم که نمادعینی کارهیئتی ودلی است!..شله معمولا" غذای نذری مجالس تعزیه ست...برادرخوبم آقای محمدرضا میری(مدیرگلمیخ) زحمت کشیده اندوچندقطعه عکس با همین حال وهوابه این پست اضافه کردند که بی نهایت ازایشان متشکرم:

کارهمزدن مواداولیه(چمبه زدن)سخت ترین مرحله پخت شله است:کاری مردانه وعاشقانه

 اندک اندک جمع مستان میرسدوحرارت عشق افزون میشودرفع خستگی بایک لیوان چای صلواتیونوکری دراین دستگاه مگرخستگی می شناسد؟

اینهم شعری اززهرابیدکی بابت سوغات مشهد:

"سکوت وسردی شب،ناتمام همسایه /وچاره چیست؟دوباره سلام همسایه/خداکند که بماندصفای سایه تو/همیشه برسرمان مستدام همسایه/چه کرده ای که چنین بال می زنم هرروز/کبوترانه به آن کوی وبام همسایه؟/غزال خسته ومجروح رادراین غربت/نمی شودبرهانی ز دام همسایه؟/مرازسایه همسایگی ات طرد مکن/که بی توباقی عمرم حرام،همسایه/......خلاصه اینکه نمانده است هیچ عرضی جز/ملال دوری تو،والسلام،همسایه"       

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 15:22 توسط حوا|


آخرين مطالب
» شهرخدا
» شب آرزوها
» سردار بی سر سرافراز
» تقدیم به ساحت ام ابیها
» سلام وصلوات برمادرسادات
» نقی! نهار نخوردمه...
» تلخ وشیرین
» برای شکوفه های زندگی ام
» درخت ویک چله تابهار
» ازفرش تاعرش
Design By : Pars Skin